تبليغاتX
میمیــــــــــــــــــرم برات......

میمیــــــــــــــــــرم برات......

شب برای چیدن ستاره های قلبت میام

چه قلبها که شکسته شد و کسی هیچ چیز نفهمید...

اگر شكستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سكوت شب را ويران مي كردند. اگر به راستي خواستن وانستن بود محال نبود وصال و عاشقان كه هميشه خواهانند هميشه مي توانستند تنها نباشند. اگر گناه وزن داشت هيچ كس را توان آن نبود كه گامي بردارد تو از كوله بار سنگين خويش ناله مي كردي و شايد من كمر شكسته ترين بودم .اگر غرور نبود چشمهايمان به جاي لبها سخن نمي گفتند و ما كلام دوستت دارم را در ميان نگاههاي گهگاه مان جستجو نمي كرديم........

 اینم آخرین مطلبم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 12:2  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

خدايا هيچ كس و مثه من تنها نذار...

سلام مجدد به همه ي دوستاي خوبم

از اینکه اومدید وبم خیلی خوشحالم امیدوارم خوشتون بیاد همش حرفاي دله بي ريا و خالصانه....

راستش دیگه یکی دو مطلبه دیگه وبم بيشتر ظرفیت نداره برای همین یه وب دیگه ساختم که خوشحال میشم اگه به اون هم سر بزنید.

اگرم دوست داشتید منو اد كنيد:

pani_fani_pesarkosh_13

elahehlajbaz_13

mohandes_kocholo_13@yahoo.com

آدرس وبمم:

دل من خسته از ای دست به دعاها بردن                                                                              

               مرام بزار عزیز

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:26  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

یادمان باشد!!!!!!

 يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم 

 گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم 

 خود بتازيم به هر درد که از دوست رسد 

 بهر بهبود ولي فکر دوايي نکنيم 

 جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم 

 شکوه از غير خطاست خطايي نکنيم 

 ياور خويش بدانيم خداياران را 

 جز به ياران خدا دوست وفايي نکنيم

 يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند 

 طلب عشق زهر بي سرو پايي نکنيم

 گر که دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم 

 تا بهاران نرسيده است هوايي نکنيم

 گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان 

 با غم خويش بسازيم و شفايي نکنيم 

 يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم 

 وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم

 پر پروانه شکستن هنر انسان نيست ...!!!

 گر شکستيم زغفلت من و مايي نکنيم 

 و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق 

 جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

 مهرباني صفت بازار عشاق خداست 

 يادمان باشد از اين کار ابايي نکنيم

از دیار دوست ...

همیشه سعی کنیم به تمامش عمل کنیم

اونوقت معنا پیدا میکنه !

هنر نیست !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:20  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

به خدامی پرستمت...

منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاري کنم منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم سر رو شونه هايت بگذارم ....از عشق تو..... ......از داشتن تو........ اشک شوق ريزم منتظر لحظه ي مقدس هستم که تو را در آغوش بگيرم بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم وبا تمام وجودم، قلبم و عشقم را به تو هديه کنم آري، من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را مي ستايم........ 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 22:48  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

کی میدونه عشق یعنی چــــــی؟؟؟؟؟؟؟

کی میدونه عشق یعنی چی؟

 

کی میدونه صاحب عشق کیست؟

 

کی میدونه حضرت عشق کیست؟

 

اگر کسی به معنای واقعی عشق پی برده بیاد برای من توصیفش کنه تا الان خیلی ها

 

 به من گفتن عشق یعنی فلان چیز ولی هموشون معنی هوس بود نه عشق آقا یکی به

 

 من بگه عشق یعنی چــــــــــــــــــي؟؟؟

 

منتظر نظرهای شریفتون هستم

 

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 17:29  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

خدایا واقعا خسته شدم خودت کمکم کن...

من او را رها كردم تا او خود را دريابد .

و چقدر سخت است عزيزترينت را رها كني.

امّا من آنقدر او را دوست دارم كه او را رها مي خواهم براي هميشه...

رها از تمامي بندها و زنجير ها...

هر چند او هيچ وقت در بند من گرفتار نبود.

چرا كه من خود اينگونه خواستم و هيچ گاه براي هميشه بودن با او براي او بندي نساختم.

امّا او در بند خود گرفتار بود.

اي كاش از خود رها شود.

همانگونه كه من با او از خود رها شدم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 23:40  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

وقتی مردم....

وقتی مردم ننویسید کی بودم و چی بودم و از چه تباری بودم....

وقتی هر اومدنی رفتنی داره نمی خوام روی گورم گل بکارید....

خیلی وقتا پیش از این مرده بودم عمری دله مرده به سر برده بودم....

بدون سنگ ، بدون نام و نشون چوب این  زندگی رو خورده بودم.......

مرا دراشکهای عاشقان چشم انتظارشستشو دهید و در قبرستان امید و آرزو ها به خاک بسپارید........

تکه یخی برروی قبرم بگزارید تا با اولین طلوع آفتاب قطره قطره آب گردد تابه خیالم مادرم بر سر قبرم می گرید........

دستهایم را از تابوت بیرون بگذارید تاهمه بدانند دست خالی از این از این دنیا رفته ام......

پاهای مرا از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند پابرهنگان هم خوابی دارند

و تابوت مرا در جای بلندی بگذارید تا باد برد بوی مرا در وطنم........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 21:0  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

قشنگه ولی از من دیگه گذشته.

امروز همان فردایی است که در انتظارش بودی و همان دیروزیست که در حسرتش خواهی ماند زندگی سرشارازثانیه هاست ثانیه هایی که به سرعت باد می آیند و می روند تا ما را دچار تغییر و تحوّل سازند.

تغییرات شگرفی که گاه ما را تحت شعاع خود قرار می دهند.تغییراتی که با یک پلک به هم زدن در لحظه هایی به جمع خاطره ها می پیوندند و این لحظه ها برای همه یکسانند. به همه ی ما تعلق دارند و در هر زمانی قابل دسترسند امّا خود را معطل کسی نمی کنند. اگرفرصت ها را خوب شناختیم از دم بهره برده ایم و بر واسته های خویش مسلّط شده ایم.

باید بدانیم که تنها نامی و نشانی از ما ماندگار می شود و اگر خواسته ها در ما مستولی شدند وما را غافل کردند دیگر نه نامی می ماند و نه نشانی و نه فرصتی در این میان ....تنها نگاهی تاسف بار به گذشته پیش روی ماست که آن هم آراممان نخواهد ساخت.............

خاطرات خوش گذشته هرگز فراموش نمی شوند و با یادآوری خاطرات بد انسان دچار حزن و اندوه می شود.......پس حواسمان باشد و بدانیم برای چه زندگی می کنیم و هدفمان را دنبال کنیم.

همین و بس...........

از طرف الهه تنها دختری ۱۷ ساله که فقط از خدا خوشبختی... و برای خودش مرگ می خواد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 20:57  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

خدایاااااااااااااا منم ببین...

دردهای درونم را به که گویم که پذیراباشد........اشکهای دیدگانم را به کجا روان سازم........و جسم خسته م را به که بسپارم.........که آن را به خانه معبود برساند ..........دلم شکسته است .............زندگی را به افتادن کاسه ای چینی از لب تاقچه می دانم........مگر غیراز این است؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 20:56  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

کاش رفته بودی!!!اونطوری دلم کمتر می سوخت!!!

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم

بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم

یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم

غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم

هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش

وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش

اگه باشی با نگاهت میشه از حادثه رد شد

میشه تو آتیش عشقت گر گرفتن و بلد شد

اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش

تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 20:53  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

دو خط موازی فقط هم مسیرند(مثه من و تو!!!)

قرار است امشب دو ماهی بمیرند که دیگر سراغی ز دریا نگیرند قرار است چشمان ما بسته گردند اگر چه پر از آرزوهای پیرند و بوی جهنم که آید از این شهر و مردان اینجا چه نا سر به زیرند تمام فصولی که می آید امسال بدون شک از ابتدا سردسیرند بعید است امسال دستان سردم بدون بهار شما جان بگیرند و یک سال دیگر گذشت و نفسهام از این لحظه های پر از غصه سیرند شب سرد و بی انتهای زمستان قدمها مردد ولی ناگزیرند دو خط موازی رسیدن ندارند دو خط موازی فقط هم مسیرند...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 15:15  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

همه ی زندگی من با این سه خط می گذره...

اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست كه او مال تو باشد ، مهم اين است كه فقط باشد زندگي كند ، لذّت ببرد و نفس بكشد...

                  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 15:6  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

زندگی؟یکی برام ترجمه کنه؟

در سراشيبي كه نامش زندگيست

           با همه بيگانگي ها مي روم

                        در سكوت سرد و سنگين زمان

                                         بي هدف بي يار و تنها مي روم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 15:52  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

نا مهربانی آتشم زد!!!!!!!!

گلپونه ها نامهرباني آتشم زد آتشم زد

گلپونه ها بي همزباني آتشم زد آتشم زد

مي خوام اكنون تا سحرگاهان بخوانم

افسرده ام،ديوانه ام،آزرده جانم

گلپونه هاي وحشي دشت اميدم وقت سحر شد

خاموشي شب رفت و فردايي دگر شد

من مانده ام تنهاي تنها

من مانده ام تنها ميان سيل غمها

من مانده ام تنهاي تنها

من ماندهد ام تنها ميان سيل غمها

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 15:43  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

نگران نباش خیلی دور نیست...من به زودی میمیرم و ....

                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 15:39  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

اینا رو می فهمی؟؟؟؟؟؟؟؟می تونی بفهمی چی میگم؟؟؟؟

كاش مي دانستي بي تو روز هايم چه سوت و كور است!

كاش مي دانستي كه چشمانم مدتهاست حريري از شبنم اشك بر روي خود كشيده اند تا پس از تو دنيا را هميشه تار ببينند.

كاش مي دانستي كه قلبم چگونه آواره ي كوچه پس كوچه هاي تنهايي شده!

حتي لبانم هم خنده را فراموش كرده اند!!!

گويا كه هيچ گاه پيش از اين به روي دنيا نخنديده اند.

هر صبح تا غروب چشمان خسته ي من دوخته به قاب پنجره منتظر آمدن تو خيره به بيرون است.

منتظرم تا كه بيايي...

               

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 15:37  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

در حسرت دیدار تو آواره ترینم...

در حسرت ديدارت مي سوزم...

ديگر تحمل اين همه دلتنگي و چشمانم طاقت اين همه باريدن را ندارد...

عادت به نبودن تو اگر چون هرزه اي بر گياه وجودم بپيچدسر بر دامان كه گريه كنم.

باران ديدگان من توان سيراب كردن اين خاك تشنه ي انتظار را ندارد

 تو چشمي كه خاك انتظار آن را ماليده باشد و ديدگان خونين را در گريه جاري كند.

فصل گريه،فصل دائمي دل من است در فراق تو...

كي ميايي تا اين تقويم مانده روي ديوار انتظارم را ورق بزني و مرهم نگاه مهربانت را بر زخم دل تنگم بگذاري.

باور كن ديگر از دست ديدگانم،ديدگان باراني ام كاري ساخته نيست

تو خود دست به دعا بردار و براي آمدنت دعا كن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 15:17  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

اهای مردم دنیا یکی این گوشه داره می پوســــــــــه......

در خواب ناز بودم شبي . . .

ديديم کسي در مي زند . . .

در را گشودم روي او . . .

ديدم غم است در ميزند . .

اي دوستان بي وفا . . .

از غم بياموزيد وفا . . .

غم با آن همه بيگانگي . . .

هر شب به من سر مي زند. . .

غم ننيز اگر تركم كندد. . .

تنهاي تنها مي شوم. . .

                                                  

          

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 15:15  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

تا کی با یه بهونه ی پوچ خودم و گول بزنم ؟؟؟؟؟

تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟

تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟

تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟

تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟...

تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برایت تنگ شود؟

تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!

تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و.....

تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام ! یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا .....

تاکی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟...

تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است!

تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟!

تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!

تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم....

و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی خیس و شاکی زندگی کنم؟

آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم؟

ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 15:7  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

به خدا مردم از این حسرت...که چرا نیست در آغوشم...

  

   آرزويي است مرا در دل

                             كه روان سوزن و جان كاهد

                                                       هر دم آن مرد هوسران را

    با غم و اشك و فغان خواهد

                             به خدا در دل و جانم نيست

                                                        هيچ جز حسرت ديدارش

    سوختم از غم و كي باشد

                             غم من مايي ي آزارش

                                                      شب دراعماق سياهي ها

    مه چون هاله ي راز آيد

                              نگران ديده به ره دارم

                                                         شايد آن گمگشته باز آيد

    سايه اي تا كه به در افتد

                              من هراسان بدوم بر در

                                                         چون شتابان گذرد سايه

    خيره گردم به در ديگر

                               همه شب در دل اين بستر

                                                       جانم آن گمگشته را جويد

    زين همه كوشش بي حاصل

                               عقل سر گشته به من گويد

                                                        زن بدبخت دل افسرده

    بر از ياد دمي او را

                               اين خطا بود كه ره دادي

                                                        به دل، آن عاشق بدخو را

    آن كسي را كه تو مي جويي

                              كي خيال تو به سر دارد

                                                        بس كن اين ناله و زاري

    بس كن او يار دگر دارد

                              ليكن اين قصه كه مي گويد

                                                     كي به نرمي رودم در گوش

    نشود هيچ ز افسونش

                            آتش حسرت من خاموش
                                                      مي رم تا كه عيان ساز

    راز اين خواهش سوزان را

                           نتوانم كه برم از ياد

                                                     هرگز آن مرد هوسران را

    شمع اي شمع چه مي خندي؟

                          به شب تيره ي خاموشم

                                                     به خدا مردم از اين حسرت

                          كه چرا نيست در آغوشم

 

 

                      

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 11:45  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

کی می فهمه من چی میگم؟؟؟؟؟؟

خیلی سخته که بغض داشته باشی امّا نخوای کسی بفهمه...

خیلی سخته که عزیز ترین کست ازت بخواد فراموشش کنی...

خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری...

خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر کی کنی به خاطرش زنده ای....................

خیلی سخته که غرورت رو به خاطره کسی بشکنی بعد بفهمی دوست نداره......

خیلی سخته که همه چیزت رو بخاطر یه نفر از دست بدی امّا اون بگه دیگه نمی خوامت..............

وااااااااااااااااااااااای که آدم اون موقع می خواد بمیره.......

می خواد بمیره........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 11:37  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد!!!

هر كه مي خواهد من و تو ما نشويم مرگش باد و خانه اش ويران. اي عشق من ، اي عزيزترينم چه خوب شد كه به دنيا آمدي و چه خوب شد كه دنياي من شدي . پس براي من بمان و بدان كه هيچ چيز با ارزشتر از عشق نيست و بزرگترين ويژگي عشق بخشايش است.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 20:12  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  | 

اینم سهم من از این دنیا...

روزگار تو را هديه اي داد براي زندگي

و مرا در حسرت وا نهاد...

حسرت اينكه روزي صندقچه دلم را بگشايي و غنچه ي سرخ عشق را ببويي

من حسادت نمي كنم كه تا بوده اين بوده

تو را مبارك باشد هديه اي كه دست روزگار بعد از اين همه بي مرامي تو را داد

چشم به آسمان سر بر نه دامان، كه بر ديوار

گريه كنم كه روزگار نيز مرا هديه اي داد

مرا حسرتي داد......

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 18:6  توسط آواره ی مجنـــــــــــــــــــون  |